تبليغاتX
"نسیـــــــم دانـــش "

"نسیـــــــم دانـــش "
 
یک فنجان حرف ! گاهی شیرین ! گاهی تلخ !


AWAT

 



به نام خدایی که آدم سرشت                               از همان گل که آدم بسازد خشت


سلام گلهای خوبم

خوش اومدید امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشین

قبلنا توسط چهار نفر اداره میشد (حمیدجون ، سیامک جون و علی جون و آراس (خودم))

ولی اون سه نفر از دوستان بنا به مشکلاتی که داشتن نتونستن ادامه بدن ولی من خودم

تصمیم گرفتم نسیم جون رو روپا نگه دارم

لطفا مارو از نظرات زیباتون بی نصیب نزارید




کد لوگو ما  :







http://up98.org/upload/server1/01/z/v9o2u35jcyukmtg1j.gif







کد بنر ما :









http://up98.org/upload/server1/01/z/cl3su9h28s5li77tuz.gif

نوشته شده در تاريخ 90/06/02 توسط آراس

* آزادی بیان که داریم، آزادی پس از بیان نداریم…

* همه دنبال دهکده جهانی اند، ایران دنبال ملی کردن صنعت اینترنت!

* پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلا شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!

* کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!

* رفتم شلوار بخرم میگم کجاییه؟ میگه ایتالیاییه؛ میگم چرا پرچم ایران داره پس؟ میگه دِ! این پرچم ایتالیاست! میگم پس این الله وسطش چیه؟ میگه برای ایران زدن دیگه!!

* تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و بالات مادر مواظب باش!

* قزوین! مجسمه دهخدا تو خیابون فردوسیه، مجسمه فردوسی تو خیابون دهخدا…

* میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!

* طرف میخواد تو کنکور تقلب کنه زنگ میزنه دفتر مراجع استفتاء!

* طرف تو فیس بوکش چنان پست‌های سیاسی‌ای میذاره که فکر میکنی چگوارای زمانه، بعد بهش میگی چرا تجمعات رو نمیای؟ میگه مامانم نمیذاره!!!

* یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!

* رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!


نوشته شده در تاريخ 91/01/07 توسط آراس

این عنوان را تا به حال نشنیده‌اید. اما حتما برعکس آن را بارها دیده و شنیده‌اید که آقا یا خانم ..... انتصاب به جا و شایسته‌ی شما را به عنوان ... تبریک می‌گوییم.

هرگاه این متن را که روی بیلبوردها و یا پارچه نوشته‌ها می‌بینم، نیشخندی، یا لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند و می‌گویم اکنون با این آب و تاب از او نام می‌برند اما مدت زیادی طول نمی‌کشد ( خوب ما که در ایرانیم ) بی سروصدا کنارش می‌گذارند و عزل می‌گردد و کس دیگری به جای او می‌نشیند؛ برای این یکی دوباره هیاهو به راه می‌افتد و تبریک و شادباش می‌گویند اما کسی نیست بگوید پس عزل آن یکی ... .

تازه دوباره به اسطوره و بازی قدیمی میر نوروزی در میان ملت بزرگوار خودمان می‌افتم که فردی را برای یک روز در اول بهار امیر می‌گرداندند و دستورات و خواسته‌هایش را اجرا می‌نمودند و همزمان امیر پارسال را با روی سیاه شده و با کلی هو کشیدن فراری می‌دادند و دوباره سال بعد این امیر یک روزه‌ی فعلی را، سباه روی نموده و با تحقیر فراریش می‌دهند و سال بعد و سال بعد و سال بعد و... .

افراد زیرک و عاقل و با تجربه هیچ گاه قبول نمی‌کنند امیر نوروزی شوند تا مبادا برای شادی یک روز، تحقیر سال آینده را به جان بخرند. پس به خود حق می‌دهم لبخندی بزنم و از کنار این پارچه نوشته‌ها رد شوم.

راستی امر دیگری را نیز نباید فراموش کنم که بسیاری اوقات، خود همین منصوبین پولی پرداخت می‌کنند و پارچه نوشته‌ای را بزرگ بزرگ سفارش می‌دهند و بعد به نام جمعی از اهالی شهر، جمعی از فرهنگیان و یا تعدادی از دوستان و آشنایان و یا جمعی از کارمندان فلان اداره مزین می‌نمایند که البته به دلیل جمعیت بسیار کسی نمی‌تواند جستجو کند که ببیند این جمع چه کسانی بوده‌اند که این مقدار خوش به حالشان شده است و فقط می‌توانی بگویی آخیش طفلکی خودش واسه‌ی دل خودش نوشته. چقد خودشو قبول داره؟! تازه گاهی شلوغترش می‌کنند و کلی پارچه نوشته از این سر تا اون سر شهر آویزان می‌کنند و بعد هم به نام همان آشنایان ناآشنا، در روزنامه‌ها و نشریات تبریک عرض می‌نمایند و خودشان از پشت صحنه بیرون آمده و بادی به غبغب انداخته و می‌گویند ما راضی نبودیم اما زیاد اصرار کردند و قصه می‌سرایند و جالبش این‌جاست بعد از مدتی تکرار این دروغ، خودشان نیز باور می‌کنند و از این همه تبریک و شادباش مسرور می‌شوند و به دوستان و همکارانشان فخر می‌فروشند و فراموش کرده‌اند که ای ناقلا این که خودت بودی... البته جلو آینه نیز چنین چیزی را هرگز تکرار نمی‌کنند چرا که باورشان شده است.... .

مدتی با خیال‌های شیرین سرگرم و مفتونند که روزگار همه چیز را عادی می‌سازد و مشکلات سر برمی‌آورد و یک دفعه متوجه می‌شوند که براستی از این منصب گریزانند؛ چرا که از انجام امور ناتوانند و در تخصص و قواره‌ی آن‌ها نبوده و نیست. شروع می‌کنند به گله گذاری و کم کاری و داد مراجعین را درآوردن و همه را رنجاندن و ... .

کم کم یاد می‌گیرد کلک بزند و راه‌های غیر قانونی را بپیماید و برای هر کدام کلی توجیه بیاورند: آره حقوقمان کم است و فلانی در فلان اداره یا شرکت، نصف من کار نمی‌کند و دو برابر من حقوق می‌گیرد و تازه زیر میزی و خشکه و .... می‌گیرد و وضعش مناسبه. ما چی ؟ درب و داغونیم و شرکت بهمون ظلم می‌کنه و ... پس حق خودم رو می‌گیرم و فراموش می‌کند که از روز اول قرار داد دارند و از حقوق و مزایای خود خبر داشته و چشم و گوش بسته که نیامده و تازه کلی پارتی جور کرده تا به این‌جا رسیده و دست آخر هم با هزار کلک برای خود پارچه نوشته نصب کرده و .... .

عاقبت بار کج به منزل نمی‌رسد و پس از مدت‌ها رشوه گرفتن و پول شویی و اختلاس و زمین خواری و ضعف‌های اخلاقی و ... گیر می‌افتد و برکنار می‌شود در زیر سایه‌ها می‌خزد و کس دیگری به جایش می‌نشیند و جمعی ( خود تازه منصوب شده ) از اهالی شهر و روستا و اداره و شرکت فلان تبریک می‌گویند و کسی نمی‌پرسد پس همان فرد مناسب شایسته‌ی قبلی کجا رفته؟ چرا پیداش نیست؟ چرا منصبش تنزل کرده یا برکنار شده؟ و هیچی. باز هم میر نورزی جدید انتخاب شده تا سال یا چند سال بعد و حتی گاه به یک سال نرسیده دوران اقتدارش پایان می‌پذیرد.

نمی‌دانم چرا این گونه؟ اما هر بار که این پارچه‌های عریض و طویل را می‌بینم لبخندی بر لبانم سبز می‌گردد. راستی شاد کردن و خنداندن خلق الله کلی ثواب دارد. بر پدر و مادرشان رحمت.

 

هر چند نمی‌خواستم بنویسم اما می‌دانستم که جمعی از خوانندگان می‌گویند اما همیشه این گونه نیست و بعضی‌ها به خاطر شایستگی و تخصص و توانایی و حتی پاکی واقعیشان برکنار می‌شوند و منم می‌گویم آری این چنین است برادر.

 

 

استاد عزیزم آقای حامد بهرامی

hbahramy@gmail.com

http://hamedbahramy.blogfa.com/cat-9.aspx


برچسب‌ها: حامد بهرامی
نوشته شده در تاريخ 91/01/06 توسط آراس
میزی برای کار!!

کاری برای تخت!!

تختی برای خواب!!

خوابی برای جان!!

جانی برای مرگ!!

مرگی برای یاد!!

یادی برای سنگ!!

این بود زندگی........"حسین پناهی"


برچسب‌ها: شعر, متن ادبی, متن زیبا, شعر حسین پناهی, متن ادبی حسین پناهی, استاد حسین پناهی
نوشته شده در تاريخ 90/12/19 توسط آراس

اجتماعی | وصیت نامه عجیب حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم !


برچسب‌ها: زنده یاد حسین پناهی, استاد پناهی, حسین پناهی, وصیت نامه, جالبستان, متن طنز, متن جالب, وصیت نامه حسین پناهی, وصیت نامه عجیب حسین پناهی
نوشته شده در تاريخ 90/12/19 توسط آراس
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ